العلامة المجلسي

735

حياة القلوب ( فارسي )

يكى از خويشان خود را كشت وأو را بر سر راه بهترين أسباط بني إسرائيل انداخت وبه نزد موسى آمد به طلب خون أو . بني إسرائيل گفتند : اى موسى ! براي ما ظاهر گردان قاتل أو را . فرمود : گاوى بياوريد . اگر هر گاوى را مىآوردند ، كافى بود ، پس سخت گرفتند در هر مرتبه كه سؤال كردند ، وخدا بر ايشان سخت گرفت تا آنكه منحصر شد در گاوى كه نزد جوانى از بني إسرائيل بود ، چون از أو طلب كردند گفت : نمىفروشم مگر به آنكه پوستش را براي من پر از طلا كنيد ، پس به ناچار به آن قيمت خريده وكشتند . امر كرد موسى عليه السّلام كه دم آن را بريده بر آن ميت زدند تا زنده شد وگفت : اى پيغمبر خدا ! پسر عمم مرا كشته است ، نه آنها كه بر ايشان دعوى مىكند . پس شخصي به موسى عليه السّلام گفت : اين گاو را قصه‌اى هست . گفت : آن قصه چيست ؟ گفت : آن جوان كه صاحب اين گاو بود بسيار نيكوكار بود نسبت به پدر خود ، روزى متاعي خريده بود ، چون آمد كه قيمت متاع را بدهد ديد پدرش در خواب است وكليدها در زير سر اوست نخواست أو را از خواب بيدار كند به اين سبب از ربح آن سودا گذشت ومتاع را پس داد ، وچون پدرش بيدار شد واين خبر را به أو نقل كرد گفت : خوب كردى ، من اين گاو را به تو بخشيدم به عوض آن ربحى كه به سبب من از تو فوت شد . پس حضرت موسى عليه السّلام فرمود : نظر كنيد كه نيكى به پدر ومادر اهلش را به چه مرتبه‌اى مىرساند « 1 » . وبر اين مضامين أحاديث بسيار وارد شده است ، چون مكرر مىشد به همين اكتفا نموديم .

--> ( 1 ) . تفسير عياشى 1 / 46 .